شعري از دوست عزيز مصطفي مشايخي باعث شد مرتكب سرودن شعر زير شوم شكر ايزد يار بنده با حيا ست... نه قرشمال است و نه ظالم بلاست
طفلي اصلا آدمي ولخرج نيست... نزد او دو ضربدر دو چارتاست
اسم سرويس طلا نشنيده است... گرچه اسم نازنين او طلاست
اهل پارتي يا كه كافي شاپ نيست... راه ديسكو را نمي داند كجاست
نه به فكر تاتو و ميكاپ لب ... نه به فكر بيني رو به هواست
با مـِش و هاي لايت هم بيگانه است... رنگ موي او فقط سدر و حناست
فيلم اكشن را نمي بيند ولي... عاشق برنامۀ راز بقاست
فست فود هرگز نخورده تا به حال ... طفلكي تنها خوراكش شورباست
او نمي داند فـَشن كيلويي چند...بهترين مد پيش او شال و قباست
الغرض هرچه بخواهي عاقل است... پخته و البته خيلي با خداست
گرچه كه قرني زعمرش رفته است... ليك صاف و ساده مثل بچه هاست
تا شنيد اين نكته را
« جاويد» ، گفت... اين چنين ياري يقيناً كيمياست
ياريك صد ساله تسكين دل است... موجب آرامش هر منزل است
...........................................................................................
حالا كه همه از لنگه كفش گفتند ما چرا از قافله تمدن عقب بمانيم:
كفشي ست كه عقل آفرين مي زندش
يك ضربه به گوشۀ جبين ميزندش
صد بار اگر بوش به بالا برود
اين كفش دوباره بر زمين مي زندش
****************
او كه به دروغ مرد فرهيخته شد
با لنگۀ كفش هيبتش ريخته شد
در رشتۀ پرتاب مدالي زرين
برگردن المنتظرآويخته شد